
به نام او...
مدتهاست كه مي شناسمش.صداي آشناي او هميشه در گوشم
زمزمه مي كند و نوازشم مي دهد...
از نزديك نديدمش ولي خوب مي شناسم زيرا كه عمريست كه با
او خلوت مي كنم و حرفهاي نگفته ام را به او مي گويم...
او نيز با من حرف مي زند مي خندد و گاه گاه گريه ميكند...
او مرا بيشتر از خود من مي شناسد زيرا وقتي با او خلوت ميكنم
چيزهايي از زندگيم به من مي گويد كه مرا بهت زده ميكند...
شايد او بهترين دوست من است نمي گوهم حتما زيرا كه
به من ياد داده كه منتظر يك هميشه غايب باشم...
تنها صحبت كردن نيست دويدن با او را دوست دارم ...
هميشه من از اوجا مي مانم ...
او زود تر از من از خط پايان مي گذرد....
دوست دارم هميشه پشت سر او حركت كنم ....
دوست دارم جا در پاي اوبگذارم و
دوست دارم زماني كه پاهايم ديگر ياراي ياري مرا نداشت او
دست مرا بگيرد...
او گاه تكيه گاهيست براي من وگاه آينه اي روبروي من...
به او ايمان دارم ...
نام خاك خسته را براي خود برگذيدم ...
نمدانم چرا...
همين...