2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:25  توسط خاك خسته
|
به نام او براي او که هرچه هست اوست. مدتهاست كه مي شناسمش.صداي آشناي او هميشه در گوشم زمزمه ميكند و نوازشم ميدهد. از نزديك نديدمش ولي خوب ميشناسم زيرا كه عمريست كه با او خلوت ميكنم و حرفهاي نگفته ام را به او ميگويم. او نيز با من حرف ميزند ميخندد و گاه گاه گريه ميكند. او مرا بيشتر از خود من ميشناسد زيرا وقتي با او خلوت ميكنم چيزهايي از زندگيم به من مي گويد كه مرا بهت زده ميكند. شايد او بهترين دوست من است نمي گوهم حتما زيرا كه به من ياد داده كه منتظر يك هميشه غايب باشم. دويدن با او را دوست دارم . هميشه من از او جا مي مانم او زود تر از من از خط پايان مي گذرد. دوست دارم هميشه پشت سر او حركت كنم . دوست دارم جا در پاي او بگذارم و دوست دارم زماني كه پاهايم ديگر ياراي ياري مرا نداشت او دست مرا بگيرد. او گاه تكيه گاهيست براي من وگاه آينه اي روبروي من. به او ايمان دارم ... نام خاك خسته را براي خود برگذيدم ... نمدانم چرا... همين...